
برای ديدن تصوير بزرگتر
روی تصوير بالا کليک کنيد
داستان به زبان و نثر ساده و روان:
كلاغه يك قالب پنير ديد، زود اومد و اونو با نوكش برداشت، پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده پنيرشو بخوره. روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد كاری كند تا قالب پنيررا بدست بياورد. روباه نزديك درختي كه كلاغه نشسته بود، رفت و شروع به تعريف از او كرد : ” به به، چه بال و پر زيبا و خوش رنگی داری، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است . عجب سر و دم قشنگی داری و چه پاهای زيبائی داری ، اگر صدای قشنگي داشتی از همه پرندگان بهتر بودی.
كلاغه كه با تعريفهای روباه مغرور شده بود ، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صدای قشنگی هم داره، ولی همينکه دهانش را باز کرد، پنير از منقـارش افتـاد و روبـاه اونو برمي داره و فـرار مي كنه.

